ازخودراضی <=> از خود راضی ؟!
- دقت کردم، وقتی ناراحتن، برای بردنشون توی فاز خنده بی ادب شدم! بعضی ها که دائم ناراحت بودن دائم بی ادبی دیدن!
- چرا من نمی تونم این بوک چپتر رو ادیت کنم؟! (چرا نمی تونم ادیتش رو شروع کنم!!)
- دقت کردی هر وقت دوست داری یه کاری رو بکنی یه کاری که دوست نداری ولی باید بکنی، مزاحمه؟!
- روش مواجهه من با موارد فوق: کار بایدی رو که انجام نمیدم تا لحظه آخر! کار مورد علاقه رو هم انجام نمی دم یا با عذاب وجدان انجام می دم و همش فکرم پیش اون بایدس! ---> آپ می کنیم، در نت ول می چرخیم! می خوابیم!
بلاگفا هم مخش تاب داره ها! ورداشته پیش فرض پستها رو یه جوری کرده که مردم نظر تاییدی بدن! خنگ!
آواتار
ولی چیزی که شاید برام خیلی جالب بود، ایده ای بود که فیلم بر اساس اون ساخته شده ولی تاکید زیاد و مستقیمی روی این مطلب انجام نمیشه...
نمی تونم اگه نخوام جریان فیلم رو تعریف کنم این نکته رو توضیح بدم! حالشم ندارم تعریف کنم![]()
حالا اگه حالش بود شاید بعدا گفتم!
ولی اگه می خواین ببینین این فیلم رو یا دیدین، به این مسائل که اصلیت ما لزوما بدن و صورت مادی و ظاهری ما نیست و این تن تنها بروز و قالبی هست برای روح و نفس واقعی ما فکر کنید.
به این فکر کنید که نوع زندگی و تعامل ما با طبیعت و جهان انتخاب خودمون و روح و نفسمونه.
توی ذهنتون گریزی به بحث تناسخ بزنید.
این سوال فلسفی ولی بی جواب بچگیهامون که "واقعیت این چیزیه که ما میبینیم و فکر می کنیم واقعیته و یا این ساخته و پرداخته ذهن ماست" رو یادآوری کنید. این که اصل زندگی اونچیزیه که ما اسمش رو بیداری میذاریم یا این خوابه که اصله؛ و ما فکر می کنیم خوابه!
کامل با این مساله درگیر بشید و بهش فکر کنید که وقت خواب بنابر برخی اعتقادات ما، روح از جسممون جدا میشه و به یه عالم دیگه ای سفر میکنه (چیزی که در این فیلم بارها می بینیم). و این چالش که شخصیت اصلی داستان باهاش مواجه میشه که: توی اون چیزی که با خواب متناظرش می کنیم بمونه و یا توی این دنیای به قول ما واقعی! (البته توی فیلم مثلا جفت این ها واقعیه! دقیق تر بخوام بگم با این سوال مواجه میشه که: کالبد بدن انسانی فعلیش رو حفظ کنه و یا کالبد و زندگی جدیدش رو انتخاب کنه!)
خلاصه به نظرم برعکس اونکه این فیلم به خاطر جلوه های ویژه و اکران 3D اش معروف شده، خیلی جای فکر و تامل داره...
پ.ن: جالبیش این بود که توی جلسه پژوهش هم بحث عالم ذر و آفرینش انسان و عهد گرفتن خدا از آدمیان بود... واقعا بحث چالش برانگیزیه (ولی فکر نمی کنم نتیجه قطعی هم داشته باشه!) (سوره اعراف آیات ۱۷۲ و ۱۷۳ رو ببینید)
سن؟!
نمی دونم برای اثر سن و ساله، شرایط روحی کلی جامعس، یا برای تجربه هاییه که بعضیاتون میدونین...
ولی مدتیه که کلا برام ازدواج اون جاذبه رو نداره! (خیلی ها! فکر کن برای من!!!!
)
حتی فکر اینکه توی یه رابطه بیوفتی و از صفر شروع کنی به آشنا شدن و اطلاعات دادن و گرفتن. فکر بچه بازی های مرسوم! قهر و آشتی های الکی! انرژی ای که از آدم می بره تا "باشی" ! کلا این دست و پاگیری ای که توی خیلی از روابط دیدم ایجاد میشه! توقعات بی جای طرفین که می خوان طرف همش مال اونا باشه و مدام بهشون حال بده! خصوصا مدل بیمار رابطه هایی که قراره از راه دور و با اس ام اس و اینترنت و تلفن باشه!
حس می کنم خستم و حوصله این کارا رو ندارم! حالا چه برسه به تعهد بعدش و درد سرهای عروسی و خونه بازی و خاله بازی!
ولی چرا. وقتایی هم هست که به غایت دلم برای با کسی بودن تنگ میشه. دلم هوس با کسی بودن رو می کنه. برای رابطه سالم با یکی. یکی شاد و سرحال و پر انرژی. یکی که بودن باهاش و بودنش باهات خواست دو طرفه و بدون ملاحظات و توقعات بیجا باشه! یکی که باهاش خوش بگذره و بهش خوش بگذره... یکی که نه تو نه اون با بچه بازی ها و ننربازی های مرسوم و فرستادن طرف روی دنده لج و لج بازی، زندگی رو به دهن هم تلخ نکنین... (البته که بر همگان واضح و مبرهن است که من طرفدار پر و پا قرص بچه بازیم! بگیرین چی می گم دیگه!)
جالبه توی این مدت بی حوصلگیم مثلا افراد جدیدی بودن که باهاشون آشنا می شدم. خوب به رسم همیشه! اول یه سنجشی صورت می دادم که رابطه الان با این به کجا قراره بره! موردی هست که روش برای ازدواج بشه فکر کرد یا نه! و بعد برعکس همیشه که روند شناخت کاملا غیر مستقیم و تدریجی بود، یه مورد بود که خواستم بشناسمش یا نفهمید یا نخواست! و منم اصلا دنبال نکردم! یا مواردی که از همون اول فرتی آبا و اجدادش رو ازش پرسیدم! برام جالب بود که اونها هم راحت جواب میدادن
(من فکر می کنم از اون مواردیه که می فهمن ولی خودشون رو به اون راه میزنن!
)
خلاصه نمی دونم این یه موجه بی میلیه که قراره درمان بشه یا اینکه همونطور که می گفتن هرچی سن بالا میره آدم خشک تر و بی احساس تر و عقلانی تر (شاید بعد مدتی اجباری تر!) انتخاب می کنه و تن به ازدواج میده! خوشم نمیاد از این مدلی که یه جورایی خمود داریم میشیم. شماها رو نمی دونم ولی حسم اینه نسل جوونمون زود دارن خمود و بی انگیزه میشن! شاید چون دارم از چشم خودم بیرون رو می بینم...
تعمیر توپ بدمینتون!
۱- این توپ ها الان قاعدتا نباید به این راحتی ها گیر بیاد! از ۶-۷ سال پیش که ما می خواستیم مشابه اینها را بخریم مدل اصل این توپ ها نایاب شده بود و در عوض مدل های تقلبی بسیاری برای آنها به وجود آمده بود! جالب آنکه مدل های تقلبی هم درجه بندی های مختلف دارند و برخی در نگاه اول قابل تشخیص نمی باشند
۲- این توپ ها را ما حدودا ۱۰ سال پیش خریدیم. فکر می کنم بسته ۶ تایی آن اون موقع ۱۰ هزار تومن بود! (ولی توپ ها عمری هستند! به ۱۰ تومن اون موقع می ارزید!). ۶ ۷ سال پیش مدل تقلبی را ۴ تومن این طورها به ما انداخت! (البته بعد فهمیدیم و پسش دادیم). در نتیجه قیمت الان این توپها قابل حدس است...
۳- تو از پیوند یزدی با اصفهانی چه توقع دیگه ای داری؟! :دی
نحوه تعمیر این توپها (با بزرگداشت استاد راثی پور) :

تصویر فوق نمایش توپ خسارت دیده است! همانطور که می بینید چوب پنبه در قسمت پایین تصویر پاره شده است. توصیه: در این مواقع دیگر با توپ قبل از تعمیر بازی نکنید!

۱- ابتدا قسمت پلاستیکی را (با احتیاط طوری که چوب پنبه بیشتر آسیب نبیند) از سر چوب پنبه ای خارج کنید (برخی از تفاوت های این توپ با مدل های تقلبی: قسمت پلاستیکی درون قسمت چوب پنبه ای قرار دارد و روی آن چسبانده نشده است! انتهای قسمت پلاستیکی دارای برآمدگی می باشد که درون شیار قسمت چوب پنبه ای قرار می گیرد)
۲- درون چوب پنبه و قسمت پلاستیکی را با چسب مایع مناسبی آغشته کرده و به هم بچسبانید (من از چسب چوب استفاده کردم! چسب رازی هم بد نیست!)
۳- دور تا دور سر چوب پنبه را با چسب نواری محکم کنید (واقعا "محکم" کنید!) و اضافات چسب را بچینید (عرض چسب بیشتر از قسمت کناری چوب پنبه است)
۴-سنجاق ته گرد نرمی (سنجاقی که الاستیسیته آن بالاست و در اثر تنش خم می شود و نمی شکند!) را درون چوب پنبه کنید، بطوری که سنجاق پس از عبور از قسمت پلاستیکی، از سر دیگر چوب پنبه خارج شود. (برای این کار از دمباریک استفاده کنید! خیلی زور می خواد :دی)

۵- قسمت اضافی انتهای سنجاق را با سیم چین بچینید!
۶- صبر کنید که چسب کاملا خشک شود. با دست اطراف چوب پنبه را به داخل بفشارید تا خوب بچسبد و قسمت پلاستیکی را کاملا در بر بگیرد.
سایر نکات تشخیص توپ تقلبی:
۰- سر توپ چنانکه گفته شد از چوب پنبه است و قسمت پلاستیکی در درون آن فرو رفته و روی آن نچسبیده است!
۱- داخل قسمت پلاستیکی برچسبی خورده که آرم یونکس و ساخت ژاپن بودن روی آن درج شده (نگران نباشید تقلبی های خوب این را دارند!)
۲- اگر در تصویر بالا دقت کنید بعد از قسمت تور توری! و قبل از رسیدن به انتهای قسمت پلاستیکی،یه قسمت غیر تور توری! هست. وجود این قسمت و وصل شدن این پره ها به همدیگر، جزو نکات مهمه!
اینم برای اینکه دلتون باز بشه:

(عکس: سطل آشغال جلوی دانشگاه تهران- بعد از مهمونی امیرو، علیرضا، احسان و مسلم!
دیدی؟
دیدی گاهی یه مدت طولانی با یکی ارتباط نداری، حالا به هر دلیلی - یا دلخوری یا دلخوره، یا تو بی معرفتی یا اون، یا هر بار فکر میوفتی زنگ بزنی یه طوری میشه نمیشه... - بعد که می خوای زنگ بزنی دیگه نمی دونی چی بگی و از کجا بگی؟ یه سری از رابطه هام دارن اینطوری میشن :(
دیدی گاهی انتظارای الکی داری و خودتم می دونی انتظارت الکیه ولی بازم ناراحت میشی؟ بعد هی میگی خوب خودتم بودی همین کار رو می کردی... ولی بازم ناراحت میشی! فقط به این واسطه که توی ذهنت یه تصور دیگه ای از واقعیت روابط داشتی...
دیدی؟
نه؟
خیلی ندید بدیدی!
استاد!
تا اینجاش مال پریروز بود! دیروز جزو کارام برای راکت اینم تور خریدم!
امروز که ساعت ۶ (خیلی تاکید دارم!
) بیدار شدم... خیلی پسر خوبی بودم و ظرفم شستم و از این حرفا که دیگه گفتن نداره چون ریا میشه... دیگه از حدود ساعت ۹ نشستم پای این کار... یه راکت سالم گذاشتم جلوم ببینم چطوری باید تور بست.
الان تو هم داری فکر می کنی خیلی کار سختی نیست نه؟
سخت در اشتباهی! این تور طوری بسته میشه که ۲ گره بیشتر نداره! یعنی ۱ سر بسته میشه! کلی فکر کردم تا فهمیدم از کجا باید شروع کنم و بعدم کشف اینکه بقیه مسیر رو چطوری رفته کلی ازم انرژی برد! خلاصه یه ۲ ساعتی داشتم تور می بستم![]()
جالبه که تور بستن این مدلی استاندارده! یه نگاه به راکت هاتون بندازین. احتمالا همشون یکسانه. خلاصه اونی که این روش رو ابداع کرده که خیلی کارش درست بوده. منم که کشف کردم که چی کار کرده خیلی کارم درسته
و اینک به درجه استادی رسیدم!
همینجا همتون رو به مبارزه دعوت می کنم! چه در کشف روش. چه در توان عملی نمودن این علم. چه در خود بازی بدمینتون![]()
پی نوشت: یه برنامه بذاریم پارکی، چیتگری جایی؟
امضا: استاد![]()
رکورد؟!
تخلیه
اما من که می دونم راهی که اون ها می خوان برن هزارتا اشکال داره! برای همین اکثر مواقع هی به نکات مثبت و منفی اش فکر می کنم و بعدم نمی تونم تصمیم بگیرم! و می دونی بدیش چیه؟ بدیش اینه که آخرش من هم همون راهی رو میرم که اونها با اطمینان رفتن!
فرقش چیه؟ فرقش اینه که من راهم رو در لحظات آخر و از روی اجبار و پیشامد می پیمایم و اونها اون راه رو انتخاب می کنن! در آخرش اونها خیلی شادن (الکی ها!) که اون راه رو رفتن! و من با اینکه شاید خیلی هم بهتر از اونها اون راه رو برم بازم احساس خوبی نسبت به خودم و نتیجه کارم ندارم!
الان با یکی از دوستان حرف میزدم. مشکلم رو فهمیدم! یعنی می دونستم ولی بازم یادآوری شد برام! من بی پرفکت شدید دارم! یا ترجمه بهترش اینه که از اشتباه و شکست می ترسم! برای همین سعی می کنم که تصمیم نگیرم. این مساله توی همه موارد زندگی آدم جاری و ساری میشه. از خرید کردن یک پیراهن و شلوار و کفش گرفته، تا حرف زدن و اظهار نظر کردن جدی توی جمع، تا صحبت کردن و نوشتن به یه زبان دیگه، انتخاب یه رستوران یا حتی غذا برای خودت!!!! تا اینکه بخوای تصمیمات مهم بگیری!
الانم که می بینی فکرم مشغوله برای اینه که دوباره به یه جای زندگیم رسیدم که باید تصمیم بگیرم و از حالت روتینی در اومده!
حال ندارم بنویسم دیگه ولی موضوع اینه که بمونم و کار کنم یا برم و درس بخونم و از این جور حرفا!