در حماقت مسئولین مملکتی همین بس:

http://jooyande.persiangig.com/untitled.JPG

و از اون احمقانه تر آنکه من الان اینجا نوشته ام و تو الان داری می خوانی!

اعتراف - این بار جدی

اعتراف می کنم که فوق العاده آدم ضعیف النفسی در برابر خواهش های نفسانی ام هستم و قدرت کنترل افکار و اعمالم پایینه.

اعتراف می کنم که عهدها و توبه هام رو با خدا چندین و چندبار ... شایدم بشه گفت همشون رو! ... شکستم. حتی با فاصله ای بعضا کم... حتی در حالی که این عهد به یادم بوده...

اعتراف می کنم مواردی که خوب بودم همش لطف خدا بوده و از خودم چیزی نداشته و ندارم...

اعتراف می کنم که خدا آب رو از جلو چشمام برداشته که شنا نکردم وگرنه هر بار آب دیدم بند رو به آب دادم...

و اعتراف می کنم که تلنگرهای خدا که گاهی یه اشارش بیدارم می کرد دیگه بروم اثری نداره و شاید هم داره کمتر و کمتر میشه و به حال خودم رها میشم...

و دردناک ترین اعتراف اینکه قلبم داره سخت تر و سخت تر میشه و حتی همین اعترافات هم اثری روش نداره و با بی تفاوتی از کنارشون رد میشه...

و ای خدا... نه لزوما با صفای دل و قلب... نه لزوما از ته دل و فهم و بصیرت کامل... نه لزوما با خلوص و صدق نیت... بلکه با علم به اینکه راه دیگه ای نیست... با شناخت داشته هام و کوله بار تجربه هام:

ازت عاجرانه می خوام که آنی و کمتر از آنی منو به حال خودم وامگذاری...

به خودت قسم با تمام بی حیایی و بی غیرتی و پررویی و بی شرمیم... لحظه لحظه و آن به آنی که به حال خودم بودم رو جلوی چشمم مرور می کنم و می بینم کرده ام آنچه را که نباید...

بر من سهل گیر و خودت هادیم باش که خود هیچ نیستم؛ ای مهربان ترین مهربانان

روز مادر :)

مامان من که اینجا رو نمی خونن پس خیلی اهمیت نداره که من خودم رو اینجا حلوا حلوا کنم براشون ولی خداییش مادرها واقعا موجودات آسمانی، دوست داشتنی و عجیبی هستند. بماند...

از مادر خودم و مامان مریم که بگذریم: روز همتون مبارک "نامرد" ها

خیلی دلم می خواست برای امروز روزی خیلی چیز بنویسم و خیلی چیزا بگم ولی نمی دونم چرا حالش رو ندارم!

مممممممممممممم

از خیلی وقت پیش شروع می کنیم ولی تلگرافی: ---> شروع کردم به نوشتن خودش هی اومد! اونم نه تلگرافی! از نوع مکالمه تلفنی زنانه!

ادامه نوشته

چی بودیم چی شدیم!!!

واو (wow) ... یعنی واوووووووووو هاااااااااااااااااااااااااا

امروز یکی یه تیکه بهم انداخت که من دقیقا یادم بود از کجا اومده... تازه با وبلاگم آشنا شده و داره احتمالا پستای قبلیم رو می خونه... خودم یه تصویر محوی توی ذهنم بود از اینکه چی نوشتم... و باید بگم خیلی خیلی باحالتر از اون بود که فکرش رو می کردم:


ای دوستانی که از دست من شاکی شدید... ای آنها که پیام خصوصی می گذارید... تا بحال به این فکر کرده اید که اگر من احیانا (فرض محال، هفت قرآن به میان!) از خر شیطان پایین آمده و خواستم رمز را خدمت شما تقدیم نمایم، چطور این کار را انجام دهم؟! نکند انتظار دارید که رمز را همینجا بگویم؟!... اگر خل بازی های من باعث شده که فکر کنید اینقدر خلم که مرا ببخشید!... اگر خودتان اینقدر خلید من از طرف خدا از شما معذرت می خواهم

حالا پسورد رو بیخیال! اومدیم یه کار واجبی پیش اومد و من با شما (شخص شما!) کار داشتم. (یا اصلا می خواستم جواب کامنت خصوصی تون رو بدم) اونوقت چیکار کنم؟! خوب یه ایمیلی، آی دی ای، شماره موبایلی، شماره خونتون، اصلا آدرس بدین با خانواده خدمت برسیم یا...

نه خداییش دلیلتون چیه که اینقدر سختتونه اسموتون رو بگین؟؟ اسمتون زشته؟! بیام به مامان باباتون بگم که انتخابشون رو قبول ندارین؟! 
ببین اکثر بچه هایی که وبلاگ می نویسن دوست ندارن آشنا و فامیلشون اونجا رو پیدا کنه! ولی حالا من اومدم دارم با اسم و مشخصات کامل (هرچند اسمم اینقدر کمیابه که اسمم کافیه!) دارم همه حرفام رو به شما می زنم. حتی اگه فامیل و آشنامی هم می گم طوری نیست بخون! فقط به من بگو داری می خونی. این الان توقع زیادیه؟!

حالا شما که اینجا فقط داری نظر میدی. بعد اسمتم که خالی می بندی (تازه کلی هم منت میذاری که اسم دادی!). الان دقیقا چته؟ نه یه دلیل منطقی بگو من اصلا رمز وبلاگ رو میدم خودت بیا آپ کن خوبه؟

خلاصه یه راه تماس بدین باهم مثل دوتا آدم بزرگ حرف می زنیم! این همه ناراحتی نداره که! (البته شما بده مادر پدرت صحبت کنه چون هنوز کوچولی)


ادامه نوشته

رنگین کمان در ماهی که گذشت!

 یه ماه و خورده ای پیش به ذهنم رسید که اگه یکی احوالات لحضه ای آدم ها رو به مرور زمان ثبت کنه و بعد بذاره جلوی خودش (یا خودشون) و بشینه روشون فکر کنه... می تونه هم "ناستلژیک" و جالب باشه و هم بشه تحلیلش کرد و ازشون درسایی گرفت!!!
یه سری از دوستان شاکی شدن که من چرا پسورد گذاشتم!

مثلا کامنت خصوصی گذاشته که:

واقعا فكر مي كني من خودمو معرفي مي كنم؟
عوضي!!!

من واقعا خیلی خیلی مشتاقم که شما خودت رو معرفی کنی! اصلا عاشق این مرام و ادبت شدم... ولی به سبک خودت: واقعا فکر می کنی من پس رو بهت میدم ... (دوست من؟)

یا:

خیلی بی تربیتی
میلمو بدم پسو برام بفرستی؟

در جواب دوستان بگم که من از اول دوست داشتم تا حدودی خوانندگان وبلاگم رو بشناسم و این رو بارها هم اعلام کردم و ازشون خواستم که حداقل خودتون رو در حد اسم و فامیل معرفی کنید. و خوب تا حدود خوبی هم این اتفاق در مورد اون عزیزانی که به قول شماها خواننده ساکت نیستند افتاده... (از همینجا روی ماه همشون رو می بوسم! البته محارم رو)

فکر کنم حق بدین که آدم بخواد بدونه چه کسایی مطالبش رو می خونن. خصوصا وقتی که اون فرد (که تا مدت ها هم ممکنه ساکت باشه!) آشنا، دوست دانشگاه، دبیرستان و یا حتی فامیل تون از آب در میاد.

شاید واقعا هم خیلی مهم نباشه ولی این احترامیه که به خواست هم می ذاریم. مثلا شاید خیلی برای من مهم نباشه که شما که از کانادا اینجا رو می خونی کی هستی! (و بیشتر افراد آشنا مهم باشن) ولی چطور شما حاضر نیستی در حد یک اسم و فامیل خودت رو معرفی کنی ولی خودت رو محق می دونی که خصوصی ترین مسائل زندگی من رو بدونی؟

پس لطفا بی خودی از من نرنجین. فکر می کنم خواسته زیاد و غیر معقولی نباشه نه؟

ادامه نوشته

جواب مسابقه!

واقعا من با پول های عیدیم چه کردم؟ :))
ادامه نوشته

اصل فنچان ناکام!

سلام

می خوام امروز بصورت کاملا علمی!! براتون ثابت کنم اصل لانه کبوتری غلطه!

همونطور که می دونین برای رد یک قضیه کلی (اا فهمیدی؟ :دی) کافیه یک مثال نقض بیاریم:

حالا خیلی مثالها زیاده ولی من به یک مثال ملموس بسنده می کنم:

۱-ببینین ما این همه پسر مجرد و دم بخت و خواستار ازدواج داریم! توی این که شکی نیست!

۲- بعد اون همه هم دختر مجرد خواهان همسر داریم که گاه از زور بی همسری افسرده میشن و حتی گاهی میمیرن! (من می تونم آمار خیلی از زنان و دختران را ارائه کنم که مردن!!!) و بعدم به خودشون میگن ترشیده و اینا...

بعد با توجه به دو گزاره کاملا صحیح ۱ و ۲، به سادگی! ثابت میشه که اصل لانه کبوتری غلطه! (اثبات به عهده خواننده!!!*)

*راهنمایی: وگرنه که الان هر مردی حداقل یک زن و هر زن حداکثر (دیگه شعور داشته باش!) یک مرد داشت...

خلاصه همینطور که دیدید اصل لانه کبوتری غلطه! بنابراین من اسم این کشف جدید را میذارم "اصل فنچان ناکام". در برخی از منابع آن را "مرغ عشقان پاره" (SLHs)** نیز نامیده اند.

** Separated Love Hens 


-I am a Rubik's Cube Solver!!!

- عکس ادامه مطالب رو ببینین! اگر فقط یه شیر آب معمولی می بینین دیگه زحمت نکشین! اگرم نکته رو گرفتین که خوش بحالتون 

ادامه نوشته