معاشقات من و معشوقه (معشوق!*) تازه سفر کرده ام!
سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند همدم گل نمیشود یاد سمن نمیکند
دی گلهای ز طرهاش کردم و از سر فسوس گفت که این سیاه کج گوش به من نمیکند
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او زان سفر دراز خود عزم وطن نمیکند
پیش کمان ابرویش لابه همیکنم ولی گوش کشیده است از آن گوش به من نمیکند
با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجب کز گذر تو خاک را مشک ختن نمیکند
چون ز نسیم میشود زلف بنفشه پرشکن وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمیکند
دل به امید روی او همدم جان نمیشود جان به هوای کوی او خدمت تن نمیکند
ساقی سیم ساق من گر همه درد میدهد کیست که تن چو جام می جمله دهن نمیکند
دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر بی مدد سرشک من در عدن نمیکند
کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند تیغ سزاست هر که را درد سخن نمیکند
یار پاسخ داد:
گر که بگویمت کمی از غم درد اشتیاق هیچ کسی یقین دگر ترک وطن نمی کند
ساحل کرخه را به صد رود تجن نمی دهد آهوی دشت سیستان میل ختن نمی کند
پاسخش گفتم! :
گر که بُوَد تو را "کمی" محنت و درد اشتیاق
زان چه گزیده ای دگر غربت و دوری و فراق؟
قصه غصه ات چو من جامه سینه می درد؟
در عجبم چشم تو را خواب به هم نمی برد*
*شما که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمی بره حامد جان؟ :))
یار پاسخ داد:
گفت روزی عاقلی فرزانه ای با من ِ از عقل و دین بیگانه ای
آن که خواهد پر ز طاووسی کند لاجرم او جور هندستان کشد
گر چه بس سخت است درد اشتیاق گرچه جان کاه است دوری و فراق
تا ز دانش بال طاووسی بریم لاجریم باید به هندستان رویم
پاسخش گفتم! :
نیک گفتی ولی گشتم کباب
حرف حق را من چسان گویم جواب؟
هر چه گفتی منطبق با منطق است
اشتراک عقل و دین ِصادق است
گرچه تضمین تو باشد مولوی
همچنان گوید پسر عم علی:
بهر دانش، بهر علم و بهر دین
بایدت رفتن ز موطن تا به چین
امر احمد را تو کردی پیروی
لطف ایزد کرده ای حمدِ جلی
دم به دم گویم به اُم ت آفرین
نام حامد از برایت به گزین
"میم" باشد فرق احمد با احد
نام تو با قلب، احمد می شود!
بیش از این گر من دهم داد سخن
کفر من عریان شود بر انجمن
می سپارم پس به تو یزدان پاک
حامدم چون عاشقان سینه چاک!
و برای اینکه این داستان پایان داشته باشه!
معشوق چنان حالی بهمون داد که از خود بی خود شده و نه تنها دامنمان از کف برفت، بلکه لنگ هایمان نیز بر زمین اوفتاد و حالتی رفت که مریدان فریادها زدند!!!
دست افشان پای کوبان کف زنان
دف به کف بگرفته و شادی کنان
می شنیدم دوش جمعی از ملک
جمله در آواز بر گرد فلک
در خدایی صوتشان گشتم دقیق
گوش کردم تا چه گویند این فریق
دیدم این آواز هست از لطف رب
بیتی از حنان سلطان الادب
* پر واضح و مبرهن است که معشوق اول داخلی من امیرو و نوع خارجی آن امیر خسرو می باشد! منتهی چه کنیم که اسلام تا ۴تاش رو بدون تبصره و از اون به بعد رو با شرط و شروط مجاز کرده... ایشونم تازه رفتن و به نوعی "نو عروس" به حساب میان :دی
- البته چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است ولی:
حامد خدای ادبیات و حفظ شعر و شعر گفتنه. البته خداوندگار خیلی چیزهای دیگه هم هست :چشمک