کوچه بی انتها

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم...

تو نبودی؛

              بر نگشتم!

ثبت می کنیم 2!

در ادامه پست ثبت می کنیم! برای اینکه خاطره بشه!:

این شعر(؟!) مربوط به کامنتی در رابطه با یکی از پست های امیرو می باشد:

الا ای آنکه دهگان تو یکتاست
یکانت یک عدد کمتر ز ده تاست*

الا ای آنکه کار تو درسته
به یونی اندری بی هیچ غصه

الا ای والا مقام؛ خون تو رنگین
سوناتا گشته از بهر تو ماشین**

الا ای آنکه دوستانت زیاده
برای هر کدام صدها افاده

دمی هم با فقیران و دراویش
نشین و زخمهایم مکن ریش

همینک کام تو شیرین ز شهد است
ولی دنیا به یک پاشنه نگشتست!

نشاید رسم مردی و مروت
که مژگانم بروبد خاک پایت

مگر از آن همه اموال و مکنت
چقدرش می شود یک شام و شربت؟

حالا شامم نشد بهر مساکین
کفایت می کند یک کوپ ز بسکین***

نه قربانت شوم، جانم فدایت
همه این ها فدای روی ماهت

هر آنچه گفته ام باشد بهانه
که روزی بینمت بیرون ز خانه

* ایشون با کمال پررویی رتبش ۱۹ شده در کنکور ارشد و هنوز که هنوزه شیرینی نداده!

** واضحه چی شده ولی هنوز شیرینی نداده؟!

*** دیگه همه بلدین ولی برای اونها که نمی دونن: کوپ های بسکین رابینز منظوره! (الان خیلی توضیح دادم نه؟! خوب برید دنبالش یاد بگیرین دیگه خودتون)


شایان ذکر است این شعر(؟!) در ایشان موثر افتاده و مجلس بزمی به همین منظور در یکشنبه هفته جاری برپاست! اطلاعات تکمیلی را از خود ایشان بخواهید!


نصفه شبی در اینجا! :

روزگاری دلمان روشن از آن قهقه بود
روشن از کودک پنهان شده در پشت غبار
آن غباری که نشسته ست بر آن صورت شاد
لیک رخت می بست به اشارت های باد.

روزگاری دلمان روشن از آن قهقه بود
روشن از کودک پنهان شده در پشت غبار
که سرک می کشد از پشت هزاران دیوار
در پس هر باران.

روزگاریست ولی...
که نخندد هرگز؛
دیگر آن کودک شاد،
نه به باران، نه به باد.

در پس دیواری...
به بلندای دو ده سال،
ساخته از وهم و خیال...
خفه کردست همه شادی و شور؛ بزم و سرور
که مبادا شنود
از پس هر گذری
صوت او رهگذری.

هوس

امشو دل من هوس رطب کرده...

تقلید

مرداد...

بامداد...

۱ ساعت توی پارک، ۴ ساعت خواب...

و دیگر هیچ!!