خوب از امروز من یک ربع مردم! (برای توضیح به پست قبل مراجعه کنید!) تازه بیش از ربع مرد! ربع مرد و یک روز!
تقدیم به دوستی
که بهم دفتری داد برای نوشتن خاطرات سربازی؛ ولی متاسفانه تا بحال فرصت و رمق نوشتن در آن را نداشته ام. پس اینجا مرور می کنم این هفته را:
هفته جالب شروع شد! ما شنبه ها باید جلوی امیر پادگان یا مقامات مدعو مراسم صبحگاه رو برگذار کنیم. این مراسم شامل به صف ایستادن هنگ ها (هر هنگ چند گردان و هر گردان چند گروهان و هر گروهان در حدود ۱۰۰ نفره! گفتن تعداد دقیق نگیم به خاطر مسائل امنیتی ولی خیلی زیادتا آدم میشه
) و بعد یه سری برنامه قرائت میشه، سخنرانی میشه، شعار میدیم، ترفیع ها داده میشه، سرود کشور رو میخونیم و پرچم بالا میره، سرود خود مرکز رو می خونیم (با گروه نوازندگان!!! خود مرکز
) و دعا و نیایش داره و ما باید آمین بگیم و... هر کدوم از این بخش ها هم کلی قر و فر داره که چطوری وایسیم، چطوری امیر که گفت آزاد مثلا پاها رو باز کنیم و بگیم الله و دست ها رو از پشت بگیریم و بعد به حالت عادی برگردیم و...
این هفته اول افتضاح بود مرکز! هماهنگ نبودیم توی سرودها و بچه ها حفظ نبودن! از اون طرف سوتی های ناجور میدادن! مثلا بهمون گفته بودن آخر نیایش هر جا پروردگارا و خدایا و... داشت شما آمین بگین! بچه های ضایع یه سری از همون اول برای جمله های خبری آمین گفتن!!!
آخر صبحگاه هم با رژه رفتن از جلوی جایگاه شروع میشه و امیر از ما سان میبینه! خیلی باحاله! یه سری دستورات دارن که میدن و ما باید در جوابش یه سری حرکات بکنیم! ولی اون نظم و هماهنگیش با مزه است! ناگفته پیداست که با وضعیتی که گفتم رژه ها هم افتضاح بود و امیر ناراضی!
تا رسید نوبت به رژه گروهان ما. ما خودمون به گروهان خودمون میگیم اخراجی ها! بس که بی نظم راه میریم و... ولی بچه ها موثر کار می کنن! یعنی اون ۱ دقیقه که جلوی امیر باید رد میشدیم رو فکر کنم عالی رفتن! در نتیجه بعد از اینکه گفتن "نظر به - راست" و ما در حال رژه جواب دادیم "الله اکبر - جانم فدای رهبر" و سرها بصورت رادیکالی برگشت به سمت جایگاه و پاها نود درجه اومد بالا و...
امیر گفت: "گروهان خیلی خوب" و ما در جواب گفتیم : "سپاس امیر" و دوباره امیر گفت: " خیلی خوب" و دوباره ما هم جوابش رو دادیم (تا سه تا خیلی خوب جا داره که دیگه آخرشه!!!)
نکته: ردیف اول سمت راست که از بغل جایگاه رژه میره نباید سرش رو برگردونه و فقط باید جلو رو مستقیم نگاه کنه. منم جزو این صفم! (ناگفته پیداست که از همه مهم تریم ما نه؟
)
خلاصه امیر بعدش گفت این گروهان ۵ شنبه بره مرخصی 

قیافه فرمانده گروهان و ستوان آموزشمونم دیدنی بود! فکر کنم از ما بیشتر حال کرده بودن! این شد که ما از دیروز بعد از ظهر آزاد شدیم! بماند که توی طول هفته صد بار گفتن اگه فلان کار رو نکنین ۵شنبه جمعه بازداشتین و نگهبانین و نگهتون می داریم و... که این تشویقی داشت کوفتمون می شد و گفتیم نخواستیم! ولی آخرش ولمون کردن
سه شنبه هر هفته قرار بود امتحان بگیرن! بازی دومشون هم این بود و بیچاره کردن مارو بس که گفتن امتحانه و بچه ها هم نشستن و کلی خوندن
آخرش هم امتحان نگرفتن!
دیروز فرمانده اومد سر کلاس آموزشی گفت فوق لیسانس ها کیا بودن؟ یه ۹ نفر بلند شدیم. رفت و یه خورده وقت بعد اومد و من رو صدا کرد و کشید بیرون. گفت می خوام برای ارشد هنگ معرفیت کنم! (برین بالا ببینین هنگ یعنی چی!!!! تهشه!) گفتم اونوقت باید چیکار کنم؟ گفت سرهنگ هنگ بهت میگه. گفتم میشه قبول نکنم؟ با تعجب گفت چرا؟! گفتم ترجیح میدم مسئولیت نپذیرم! یه جوری جا خورد! گفت فوق لیسانست هم به هیچ دردی نمی خوره و... خلاصه یکی دیگه رو کاندیدا کرد!
نمی دونم از یه طرف خوشحالم که جدا نشدم از بچه ها و روند عادی! چون دوست دارم توی همه کلاسها شرکت کنم. رژه ها رو برم و... (من می تونم خیلی از این ها رو بپیچونم ولی خودم از قصد شرکت می کنم!) و خوب از اینکه هی توی دست و پای اینا باشی و البته بعدم باید بازخواست بشی خوشم نمیاد! مشکل هم اینه که مثل خیلی کارها اول باید قبول کنی بعد تازه معلوم میشه وظایفت چیه! ولی جوون میده برای عزیز شدن و نمره فرماندهی بالا و پیچوندن همه سربازی و تشویقی گرفتن و مرخصی و...
از یه طرف هم بعدش گفتم کاش قبول کرده بودم. چون من همیشه تا بشه مسئولیت نمی پذیرم. بخاطر اینکه همیشه می خوام کاری که بهم محول میشه رو به نحو احسن انجام بدم و از اون ور چون اعتماد به نفسم خیلی بالا نیست می ترسم که از پسش برنیام و... فرصت خوبی بود برای اینکه این روند رو تغییر بدم! تقریبا مطمئنم بهتر از من پیدا نمی کردن
دیگه اینکه من هی به همه گفتم گل و بلبله سربازیم و... این هفته توی گروهان خودمون فقط سه بار بچه ها غش کردن!!! یکی تو ناهار خوری یه دفعه از رو صندلی افتاد! یکی دیگه هم توی صبحگاه که داشتیم به خط میشدیم افتاد رو زمین و تشنج گرفت!!! (اون یکی رو هم من ندیدم ولی ظاهرا یکی از همین ۲ تا دوباره یه طوریش شده!) صحنه بدی بود واقعا... یکی دیگه هم گفتن توی نماز خونه جلوی خود امیر غش کرده بهش ۴ روز مرخصی داده!!! (غش می کنی هم به جاش غش کن
)
از اون طرف اکثر بچه ها سرما خوردن! میوه هم خوب هفته ای یه بار میدن. بهداری هم روزی از هر گروهان فقط ۴ نفر میشه برن! خلاصه اوضاع همچین آرمانی هم نیست ولی مطمئنم از خیلی از جاهای دیگه کشور خیلی خیلی بهتره! از اونطرف اوضاع منم خدا رو شکر خوبه (البته الان یکمی سرما خورده ام ولی دارم سعیم رو می کنم که پیشرفت نکنه به امید خدا. اونجا مریض بشی خیلی بد میگذره و سخته)
خلاصه دعا کنید برام. از اون مهمتر برای عاقبت بخیریم و سعادت دنیا و آخرت خودم و خودتون دعا کنید. منم به یادتون هستم و دعا گو.
شاد و سلامت و موفق و باخدا باشید
در پناه مهربان ترین