سن؟!
نمی دونم برای اثر سن و ساله، شرایط روحی کلی جامعس، یا برای تجربه هاییه که بعضیاتون میدونین...
ولی مدتیه که کلا برام ازدواج اون جاذبه رو نداره! (خیلی ها! فکر کن برای من!!!!
)
حتی فکر اینکه توی یه رابطه بیوفتی و از صفر شروع کنی به آشنا شدن و اطلاعات دادن و گرفتن. فکر بچه بازی های مرسوم! قهر و آشتی های الکی! انرژی ای که از آدم می بره تا "باشی" ! کلا این دست و پاگیری ای که توی خیلی از روابط دیدم ایجاد میشه! توقعات بی جای طرفین که می خوان طرف همش مال اونا باشه و مدام بهشون حال بده! خصوصا مدل بیمار رابطه هایی که قراره از راه دور و با اس ام اس و اینترنت و تلفن باشه!
حس می کنم خستم و حوصله این کارا رو ندارم! حالا چه برسه به تعهد بعدش و درد سرهای عروسی و خونه بازی و خاله بازی!
ولی چرا. وقتایی هم هست که به غایت دلم برای با کسی بودن تنگ میشه. دلم هوس با کسی بودن رو می کنه. برای رابطه سالم با یکی. یکی شاد و سرحال و پر انرژی. یکی که بودن باهاش و بودنش باهات خواست دو طرفه و بدون ملاحظات و توقعات بیجا باشه! یکی که باهاش خوش بگذره و بهش خوش بگذره... یکی که نه تو نه اون با بچه بازی ها و ننربازی های مرسوم و فرستادن طرف روی دنده لج و لج بازی، زندگی رو به دهن هم تلخ نکنین... (البته که بر همگان واضح و مبرهن است که من طرفدار پر و پا قرص بچه بازیم! بگیرین چی می گم دیگه!)
جالبه توی این مدت بی حوصلگیم مثلا افراد جدیدی بودن که باهاشون آشنا می شدم. خوب به رسم همیشه! اول یه سنجشی صورت می دادم که رابطه الان با این به کجا قراره بره! موردی هست که روش برای ازدواج بشه فکر کرد یا نه! و بعد برعکس همیشه که روند شناخت کاملا غیر مستقیم و تدریجی بود، یه مورد بود که خواستم بشناسمش یا نفهمید یا نخواست! و منم اصلا دنبال نکردم! یا مواردی که از همون اول فرتی آبا و اجدادش رو ازش پرسیدم! برام جالب بود که اونها هم راحت جواب میدادن
(من فکر می کنم از اون مواردیه که می فهمن ولی خودشون رو به اون راه میزنن!
)
خلاصه نمی دونم این یه موجه بی میلیه که قراره درمان بشه یا اینکه همونطور که می گفتن هرچی سن بالا میره آدم خشک تر و بی احساس تر و عقلانی تر (شاید بعد مدتی اجباری تر!) انتخاب می کنه و تن به ازدواج میده! خوشم نمیاد از این مدلی که یه جورایی خمود داریم میشیم. شماها رو نمی دونم ولی حسم اینه نسل جوونمون زود دارن خمود و بی انگیزه میشن! شاید چون دارم از چشم خودم بیرون رو می بینم...