اقتصاد آزاد و آزادی اقتصادی

درس که نمی خونم حداقل فکرم رو تخلیه کنم:

همیشه وقتی حرف از آزادی می شد، با وجود اینکه موافقش بودم ولی ته ذهنم به این فکر می کردم که اگه آزادی بدن به مردم وضع جامعه بد میشه. یا قبلنا فکر می کردم اگه ماهواره (و سایر وسایل اطلاع رسانی داخلی و خارجی) آزاد باشن، باعث میشه مردم گمره بشن و...

این بار شب قدر و توی سخنرانی آیت الله دکتر محمد مجتهد شبستری (که بازم الان مجال نقلش نیست ولی توصیه می کنم گوش بدید)، وقتی از انتخابگری به مسئولیت و از مسئول بودن به تکلیف و وظیفه و از اون به عقل رسید (قرار نیست الان ارتباط این ها رو درست بفهمید)، بیان کرد که عقل برای اونکه درست بتونه تصمیم بگیره نیازمند شرایط محیطی هست و از اینجا به آزادی بیان و عقیده رسید و بیان کرد که تا وقتی اندیشه ها و عقاید مختلف طرح نشه و عقل گزینه های متفاوت برای انتخاب بهش عرضه نشه، انتخاب راه و مسئولیت در قبال اون بی معنی خواهد بود.

اینجا بود که یه دفعه جواب سوال هام رو فهمیدم. و دقیقا بحث اعتقادات و مسائل اجتماعی برام همانند سازی شد به مسائل اقتصادی.

ببینین ما همونجور که اقتصاد دولتی و اقتصاد آزاد داریم، می تونیم آزادی های اجتماعی رو هم به اونها تشبیه کنیم. برای مثال اونها که طرفدار اقتصاد آزادن و معتقدن که عرضه و تقاضا خودش بهترین تعادل رو پیدا می کنه، می تونن قائل به آزادی اقتصادی یا اجتماع آزاد هم باشن. و اینکه عقل جمعی و فردی افراد در نهایت بهترین تعادل و نتیجه رو انتخاب می کنه.

اگر من بخوام یک جنبه اش رو مثال بزنم، در بخش تعالیم دینی و عقایدمون، خیلی وقتها ما به نظریات و عقاید مخالف خودمون اجازه بروز نمی دیم؛ به این بهونه که ممکنه باعث گمراهی مردم بشن و مردم نتونن راه درست رو تشخیص بدن. (مشابه فرمایش رهبری که بعد از سالها، دوباره عامل بی دین شدن جوونها رو، تدریس نظریات مادی گرایانه در دانشگاه ها می دونن). ما با این دیدگاه ها بوده که اجازه تدریس خیلی از متون رو تا بحال ندادیم، اجازه چاپ خیلی از کتاب ها و اکران خیلی از فیلم ها و شنیدن خیلی خبرها رو ندادیم و کتبی به نام کتب ضاله داریم. همین الان چیزی که توی دانشگاه ها به ما تدریس میشه فاصله زیادی با علوم و فلسفه روز جهان داره و ما اگرم اشاره ای به این مطالب بکنیم، تنها با ارائه ناقص اون تئوری ها، به نقدشون می پردازیم...

این اعمال به نظر من بسیار مشابه کارهایی هست که ما به عنوان حمایت از تولید کننده داخلی انجام میدیم. اجازه ورود سایر کالاها رو به کشور نمیدیم؛ اونها رو دستچین شده وارد می کنیم و با قیمت چند برابر ...

به چند دلیل من موافق آزادی، و بالاخص آزادی بیان و عقیده هستم:

- اولا که در جهان امروز دیگه نمی تونیم به راحتی مردم رو از دسترسی به اطلاعات بازداریم و دیر یا زود و خواسته و یا نا خواسته این موانع سر راه بی اثر میشه (مشابه لزوم پیوستن به بازارهای جهانی)

- آزادی موجب رشده. همونجور که کارخانه های ما در صورتی که مجبور به رقابت بصورت جهانی بودن، پیشرفت های بیشتری می کردند، اگر علمای دینی ما، فقیهان و روحانیان ما و متفکران ما، مجبور به رقابت با عقاید و جهان بینی های به روز غربی بودند، مجبور به مطالعه و تفقه بیشتر بوده و به روزتر و در یک کلام مترقی تر و رشد یافته تر بودند. اگر ما معتقدیم که دین اسلام حق است و برترین ادیان الهی است؛ اگر ما معتقدیم که تعالیم آن مترقی ترین تعالیم است؛ می بایست ترس از مواجهه با سایر عقاید را کنار گذاشته و اجازه رویارویی آنها را با هم بدهیم.

- در صورت تعامل کامل و سالم عقاید و دیدگاه ها، و بازتاب شفاف آنها، امکان رشد جمعی و رسیدن به تعادل نیز بیشتر می شود. اگر دین ما دین حق است، در صورت تعامل با جهان امروز و پاسخگویی به مسائل روز، پیروان بیشتری خواهد داشت.

- و شاید دلیل و باید اصلی: این حق انسان هاست که همه گزینه ها براشون به روشنی تبیین بشه و بعد با عقل خودشون انتخاب درست رو انجام بدن. ما اجازه چنین کاری رو نداریم که با ارائه اطلاعات ناقص سعی کنیم فردی رو به اون چیزی که فکر می کنیم حقه و به صلاح اونه (حتی اگر واقعا اینطور باشه) ترغیب کنیم. دین نه امری تقلیدیه و نه امری اجباری.

آزادی بیان و عقیده و اجازه طرح همه نظرها، فواید دیگه ای هم داره. از جمله اینکه جلوی فساد و دیکتاتوری رو میگیره. برای مثال اگر روزنامه ها و رسانه های اطلاع رسانی آزادی داشته باشیم، امکان سوء استفاده های مالی و اخلاقی و سایر فسادهای کلان گرفته میشه. چراکه این مسائل بازتاب عمومی دارن و افکار عمومی چنین اجازه ای رو به افرادی خاص نمیدن. (مشابه این رو ما توی اکثر کشورهای غربی می بینیم که خیلی از بلندپایگان مملکتیشون به خاطر فسادهای مالی و اخلاقی (که در خیلی از موارد حتی مورد های بسیار کوچکی هستند) تحت تاثیر فشار افکار عمومی مجبور به کناره گیری از پست و مقامشون میشن.

به طور کلی مردم چنین جامعه ای رشد یافته تر و یک دست تر خواهند بود...

چند روز بعد از سخنرانی دکتر مجتهد شبستری نامه سروش خطاب به رهبری رو خوندم (قسمت های مرتبطش رو اینجا میذارم):

کلا قبلش بگم من الان قصد حرف سیاسی زدن ندارم. سروش هم کلا لحنش تنده (حالا باز اینجاش بهتره!) پس لطفا بدون پیش زمینه و با دیدگاهی که توی این متن مطرح شد بخونینش:

"می دانم که روزهای تلخ و سختی را می گذارنید. خطا کرده اید، خطایی سخت. تدبیر این خطا را من دوازده سال پیش به شما نشان دادم. گفتم آزادی را چون روش برگیرید. از حق بودن و فضیلت بودنش بگذرید. آن را برای رسیدن به حکومتی کامیاب به کار گیرید. این را که می خواهید؟. چرا شیپور را از سر گشاد می زنید؟ چرا میان مردم عسسان و خفیه نویسان و جاسوسان می گمارید تا ضمیر آنان را بخوانند یا به حیله و ترفند، سخنی از زیر زبانشان بکشند، و راست و دروغ و نارس و ناقص بشما گزارش دهند؟  مطبوعات را، احزاب را، انجمن ها را، ناقدان را، مفسران را، معلمان را، نویسندگان را ... آزاد بگذارید ، مردم به صد زبان حکایت خود را آشکارا خواهند گفت و پنجره های خبر و نظر  را بر روی شما خواهند گشود وشمارا در تدبیر ملک وتنظیم نظام یاری خواهند کرد. مطبوعات را خفه نکنید. آنها ریه های جامعه اند. اما شما از بیراهه و کژراهه رفتید. و اینک در طلسم تهلکه ای افتاده اید و قربانی نظام بسته ای شده اید که دیرگاهیست خود آن را آفریده اید، که نه نقد در آن می روید نه نظر، نه علم نه خبر. گمان می کنید با خواندن بولتن های محرمانه و گوش کردن به مشاوران گوش به فرمان، خبرهای کامل و جامع را به چنگ می آورید. اما هم انتخاب خاتمی هم انتخاب سبز موسوی باید به شما نموده باشد که افیون استغنا وافسون استبداد، زیرکی و دانایی را از شما ستانده است. و اینک برای جبران آن گناه ناشی از جهل ناشی از استبداد، دست به ارتکاب  گناهان بزرگتر می زنید. و خون را به خون می شوئید مگر طهارتی حاصل کنید."

و در جایی دیگر:

"فاشیسم مشربان به شما فروختند که آزادی یعنی بوالهوسی و اباحی گری و لاابالی روشی. و ندانستید که شفای امراض مهلک نظام شما در این خجسته آزادی است. بی جهت بدنبال مفسدان اقتصادی می گردید (که در آن هم عزمی و جدیتی نیست). اگر مطبوعات را آزاد می گذاشتید، فسادها را رو می کردند و مفسدان جرات فساد نمی کردند. می گذاشتید نقد شما را بگویند تا شما هم به ورطه استبداد رای و نخوت شوکت و فساد قدرت در نمی افتادید. می گذاشتید سخن راستین مردم را با شما در میان بگذارند تا مستی بی خبری از سرتان بپرد. آنها مدارس میهن اند، نه "پایگاه دشمن." و چه باک که درهای مدارس باز باشد و شما هم در آن شاگردی کنید.

 ما دیانت را هم ارج خواهیم نهاد، همانکه شما آن را بازیچه مصالح قدرت خواستید و بنام آن درس غلامی و غمناکی به مردم دادید و ندانستید که شادی و آزادی با ایمان راستین همپیمانند و اجبار فقیهانه، حریت مومنانه را می ستاند و قدرت شریعت مدار هم قدرت و هم شریعت را فاسد می سازد. حکومت بر مردمی شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعیتی دربند و غمناک. "

.

.

.

ذکر این نکته لازمه: ما اگر هم نخوایم که آزادی بیان و امکان بیان عقاید مختلف رو بدهیم، به مرور مجبور به آن می شویم. اگر مردم سخنان و نظرات مخالف را از زبان ما و از رسانه های ما دریافت نکنند، آن را از زبان دیگران و رسانه های آنها دریافت می دارند و در این میان، اگر شبهات و سوالاتی براشان پیدا شود، پاسخگوی آنها دیگر شما نخواهید بود و از طرفی نظریات شما حتی اگر به لحاظ محتوایی قدیمی نباشد، به لحاظ جذابیت های ارائه بسیار عقب تر از آن چیزیست که توسط دیگران به مردم القا می گردد. بنابراین حتی اگر خود را مسئول هدایت مردم می دانیم، بهتر آن است که خود، آنها را با اقوال و نظریات گوناگون آشنا کنیم و موجبات قطع ارتباط آنها با خود را فراهم نیاوریم.

ببخشید اگر طولانی شد. و ببخشید که بدون نظم درست و حسابیه. من فقط هرچی توی ذهنم بود رو نوشتم :)

اندر قطعی تمامی راه های ارتباطی!!! (نمیدونم چی شد این وبلاگم بالا اومد!):

آن کس که حسابش پاکه

از اطلاع رسانی چه باکه؟!

فال قرآن

شبای قدر اگر توفیق احیا داشته باشم، وقتی می خوام قرآن رو باز کنم و جلوم بذارم، معمولا یه جورایی باهاش فال میگیرم! یعنی یه جاش رو شانسی باز می کنم و معمولا چند صفحه ای می خونم. این بار سوره طه باز شد. یه بخشیش مناظره موسی و فرعون و معرفی خدای موسی است:

 قال فمن ربکما یا موسی ﴿49﴾ قال ربنا الذی اعطی کل شیء خلقه ثم هدی ﴿50﴾ قال فما بال القرون الاولی ﴿51﴾ قال علمها عند ربی فی کتاب لا یضل ربی ولا ینسی ﴿52﴾

نمیدونم چرا این استدلال و سوال بی ربط فرعون من رو به یاد برخی از استدلال ها و بحث های خودمون انداخت.

اینجا موسی داره میگه پروردگار من کسی است که خلقت هر چیزی را به آن داده و سپس هدایتش می کند. فرعون سوالی نسبتا انحرافی و برای خدشه وارد کردن به بحث مطرح می کند: پس تکلیف گذشتگان چی میشه؟!

توی بحث های ما هم خیلی وقتا مورد مشابه اتفاق میوفته (لااقل من یاد اونها افتادم). مثلا داری در قبح و مزمت رفتار با معترضین و شکنجه و اعتراف گیری و این ها صحبت می کنی و طرف مقابل میگه پس تکلیف قبلیا چی میشه؟ اینا قبلا هم بوده چرا به اونها اعتراض نمی کنید؟ یا به طور کلی وقتی تو داری در مورد حال و عملکرد فعلی افراد صحبت می کنی، سعی می کنن گذشته اونها را یادآوری کنند.

جواب موسی اینه که علم اونها نزد پروردگارم هست. جواب من اینه که خوب که چی؟ اگه اون وقت هم بوده بد بوده! این که ما یه کار اشتباه رو محکوم کنیم دلیل بر تایید سایر اقدامات گذشته نیست. هرچند که وجود لکه های سیاه در کارنامه گذشته نظام نه تنها زمان حال اون رو تبرئه نمی کنه، بلکه ظلم های ادامه دار اون و لزوم پایان دادن به اون ها رو نشون میده.

کلا این هم یکی دیگه از مواردیه که بحث رو از منطق خارج می کنه: یادآوری مطلب و ایراد مرتبط یا غیر مرتبط گذشته یا حال، در جواب انتقاد و ایرادی که تو به اون وارد کردی. متهم کردن فرد مقابل نمی تونه از تو سلب اتهام کنه.

(نمونه بارز اینا توی دعواهای زن و شوهراس! زن میگه چرا مثلا تو با مامانم اینا اینطوری حرف زدی؟ شوهره میگه کارای خودت یادت نیست اون دفعه توی سفر با شمسی خانم چیکار کردین؟ :دی)

همینجا بهتره یه مورد دیگه رو هم بگم: برای محکومیت یک عمل اشتباه لازم نیست فردی که اون عمل رو تقبیح میکنه، خودش فرد علیه سلامی باشه. ما با افراد کار نداریم. ما به دنبال پذیرش حق و رد باطل باید باشیم، نه بحث بر روی افراد.

(این اون پستی نبود که وعده دادم! این زنگ تفریح بود!)

مطلبی هست که مدتی ذهنم را مشغول کرده ولی فرصت طرح آن را نداشتم:

در گفتگوهای خود با دوستان مختلف، بسیار به این نکته بر می خوریم که آن فرد در پایان ارائه دلایل خود، شاید "دلیل اصلی" نظریات خود را بیان می دارد. و آن دلیل اعتقاد به امری است که در دیدگاه فرد، درستی آن پذیرفته شده و غیر قابل تغییر می باشد.
مسلما افراد برای خود پایه های اعتقادی و نظری دارند که در استدلال ها و بیان نظریات خود، به آنها تکیه می کنند و بر اساس آنها استنتاج می نمایند. اما به نظر من، هیچگاه نباید اصلی را برای خود غیرقابل تغییر و نقد قرار دهیم. در صورتی که باور ما به اعتقادات و اصول ذهنی مان تنها از روی پذیرش صرف و بدون استدلال قوی باشد، دچار انجماد فکری و تعصب بیجا می گردیم. باید جرات نقد اعتقادات مان و شنیدن نظرات مختلف را داشته باشیم. در این صورت است که حق طلب واقعی خواهیم بود.
در این راه یا بر اعتقاد خود استوارتر خواهیم شد، یا نیاز به مطالعه بیشتر و تامل دوباره بر روی آنها پیدا می کنیم و یا در می یابیم که نیازمند تغییر یا تصحیح اعتقاد خود می باشیم. فکر می کنم همه این موارد مرضی خداوند نیز هست و از این روست که حتی در اصول اولیه و جهان بینی دینی خود نیز مجاز به تقلید نبوده و مکلف به تحقیق می باشیم.

در این پست و پست بعدی برخی از اینگونه مسائل - که ورود به حیطه آنها گاه ممنوعه تلقی می شود -  را بیان می نمایم.

به نظر من یکی از مواردی که راه را بر روی تفکر انسان می بندد و تعصب را جایگزین آن می کند، پذیرش بی چون و چرای سخنان یک فرد و عملکرد اوست. در اینجا کلام معصومین را استثنا می کنم (با وجودی که به شخصه آن را استثنا نمی دانم و دلایلی نیز برای این امر دارم). ولی فرد یا کلام فرد غیر معصوم از دیدگاه من هیچ حجیت قطعی نداشته و راه را بر روی تفکر و نقد آن نمی توان بست. هرچند این طبیعی است که در نقد کلام افراد، جایگاه علمی و شخصیتی آن ها نیز تاثیرگذار است ولی هیچ یک مانع نقد پذیری کلام آنها نمی شود. چراکه وی، فردیست غیر معصوم و امکان خطا در افعال و گفتار او وجود دارد.

هر چند سخن من کلی است و تفاوتی بین اشخاص علمی، سیاسی، مذهبی و ... در آن نیست ولی شاید بیشترین برخورد را در گفتگوهای اخیر با افرادی داشتم که به کلام امام خمینی و یا رهبری فعلی استناد می جستند. برای مثال در زمان انتخابات، پس از بحث بر روی ملاک های انتخاب و بررسی عملکرد دولت فعلی، دوستان "دلیل اصلی" خود را بیان کرده و علت انتخاب خود را پیروی از نظر رهبری می دانستند. و یا در رد یا تایید یکی از کاندیداها، دو طرف به سخنان آن زمان امام در مورد او استناد می جستند. از نظر من چنین استدلال هایی حتی در صورت یکسان بودن شرایط و افراد آن زمان و این زمان، و با فرض آنکه همینک چنین اظهار نظرهایی صورت گیرد نیز، ارزشی ندارند.

نوع دیگر استدلال ها که باز به نظر من راه را بر روی تحلیل منطقی وقایع می بندد، دخیل نمودن نیروهای فرا زمینی در استدلال ها و انتخاب های ماست. برای مثال بیان نظارت خدا و یا امام زمان بر روی اعمال ما و یا ارتباط برخی افراد با آنها. چنین استدلال هایی جنبه اثباتی ندارند و تنها احساس ما به وقایع را نشان می دهند. مضاف بر آنکه ما مکلف به تصمیم گیری و عمل بر اساس واقعیات مستندیم و نه حدس و گمان.

مطلبی که اخیرا ذهن مرا مشغول کرده، استدلال دوستی در تحلیل وقایع اخیر بود...

ادامه نوشته

دیشب حسینیه ارشاد بودیم و محمد مجتهد شبستری هم یکی از سخنرانان. در مورد انسان و مسئول بودنش صحبت کرد. فوق العاده به دلم نشست. توصیه میکنم اگه می تونید فیلم جلسه، نشد صداش و نشد متنش رو بخونید. فعلا حوصله توضیحش رو ندارم ولی خیلی تاثیرگذار بود برام.

ولی حرفی که الان می خوام بزنم، برای سوالی بود که توی ذهنم در این مدت شکل گرفته. که چرا فاصله جهان بینی ها و تحلیل های ما اینقدر زیاده؟ چطور ممکنه چیز هایی به نظر یه عده از ما اظهر من الشمس باشه و از نظر عده ای دیگمون کاملا برعکس اون صادق باشه...

فارغ از تفاوت های اندکی که نحوه فکر و تحلیل ما با هم داره، به ذهنم رسید که شاید دلیل اصلی این تفاوت ها در حلقه ای هست که ما به دور خودمون می کشیم. ما بسته به عقاید و سلایق و علایقمون، دوستان و هم صحبتان خودمون رو دستچین می کنیم، منابع خبری و اطلاعاتی خودمون رو دستچین می کنیم، و از میان داده هایی که به دستمون میرسه، آنها که با افکارمون سنخیت بیشتری داره رو گزینش می کنیم. شاید در ظاهر منکر این بشیم و بگیم ما خودمون رو محدود نکردیم ولی در عمل حتی اگر داریم مطلبی رو که مخالف نظرات پیشین خودمون هست رو می خونیم، اون رو با دید منفی و از سر بی میلی و با لبانی بیگی! می خونیم...

چیزی که به نظر من رسید این بود که در وهله اول خوبه که ورودی هامون رو با هم قسمت کنیم و به اشتراک بذاریم. اگر ما واقعا انسان های حق طلبی باشیم و عنادهای خودمون رو کنار بذاریم، احتمال نتیجه گیری و تحلیل یکسان از داده های مشابه خیلی بالاتر میره... در مرحله بعدی به اشتراک گذاشتن این نتایج و بحث و گفتگو بر روی اون میتونه ما رو به رسیدن به تحلیل درست نزدیک کنه.

به شخصه دیدم این مدت اگر خبری به دستم رسیده بیشتر با افراد هم عقیده خودم اون ها رو به اشتراک گذاشتم... ولی با دیدین تفاوت های نگرشی سایر دوستانی که ارتباطم باهاشون کم شده بود، به خودم اومدم.

من مسئولیت و وظیفه خودم میدونم که حداقل در تایید و نشر اون چیزی که به نظرم حق و حقیقت میرسه کوشش کنم و اون چیزی که به نظرم ظلم و باطل و ناحق می رسه رو هم بیان کنم و ازش برائت بجویم. و این چیزیست که محمد مجتهد شبستری در مفهوم امر به معروف و نهی از منکر واقعی بهش اشاره کرد. به نظرم اگر هر فردی در حلقه های دوستی، فامیلی و خانوادگی خودش اینچنین رفتار کنه، این همه تفاوت و تضاد در آرا که اکنون به نوعی شکاف در بین مردم تبدیل شده، از بین میره یا حداقل کمتر میشه.

رو این حساب تصمیم دارم از همین امروز ارتباطم رو از گروه فامیلی، دانشگاهی و بچه های دوران دبیرستان خودم فراتر ببرم و حداقل در حد باز ارسال خبرهایی که به دستم میرسه به سایر دوستان تلاش کنم.

اگر جزو این افراد بودید و از این تصمیم ناخرسند، به من اطلاع بدین و اگر هم جزو این افراد نبودید و متمایل به آن، نیز هم!!!! :دی

ادامه مطلب نامه ایست که به گروه دانشکده خودمون فرستادم. دوست دارم برای خودم نگهش دارم و جزو مطالب وبلاگ نیست! اگه با این اوصاف بازم خواستید بخونیدش، رمز رو که دارین؟ :)

ادامه نوشته

شور و حال کودکی... بر نگردد دریغا

از اولین تصاویر شبهای قدر بچگیم یادمه که کنار پدرم نشسته بودیم و وقتی قرآن سرگذاشتیم و قسم دادیم به خودش و عزیزانش و نوبت به خواستمون رسید... گفتم واقعا خواستمون باید در حد بزرگی چیزهایی باشه که بهشون قسم دادیم... و یادمه دعایی در حد همه مردم دنیا کردم... احتمالا پایان جنگ ها و گمراهی ها و درد ها و مرض ها و اینکه آدمها "خوب" باشن...

امسال یه دفعه این تصویر جلوم ظاهر شد. در حالی که سال ها بزرگتر بودم و آرزوهام به مراتب کوچکتر...

و وقتی میان نماز حواسم به چیزی پرت شد... دوباره این نکته به یادم اومد که راست میگن تو بچه ای و پاکی... و بعد التماس دعا... و من چه ساده بودم که فکر می کردم اینها فقط تعارفی بیش نیست. و وقتی نمازهای بزرگا و قرآن خوندن و عبادتشون رو میدیدم، بهشون قبطه می خوردم و میگفتم اینها خیلی بهتر از منن...

ماه های رمضون و شب های قدر، با نشیب و فرازهایی توی برخی سالها، به لحاظ توجه و متفاوت بودن اعمال و میزان استفاده از این ایام، سیری نزولی رو طی کرده برام...

یاد لطافتهای بچگی بخیر.

من رو از دعای خیرتون فراموش نکنید.

ادامه نوشته

در شبان غم تنهایی خویش

از این به بعد اینطوری بنویسیم؟
آهنگ عوضیده!
ادامه نوشته

مادر دوستت دارم :)

همینجوری یه دفعه فهمیدم که چقدر مامانم رو دوست دارم!

جالبه که اینبار نه سفر رفته و نه جای دوری... فقط از صبح رفته بازار...

یه دفعه فهمیدم که چقدر دلم براش تنگ شده و این پیامک رو براش زدم:

"امروز که نیستی دلم برات تنگ شده. برا سر به سر گذاشتنا و شیطنتامون...

همیشه شاداب و شیطون بمون :)"

 

(اونا که من رو میشناسن میدونن پیامک زدن من یعنی چی! )

 

لبریز از نفرت

اینقدر پر از نفرتم که دوستی خیلی از دوستانی که دوسشون دارم رو هم نمی تونم تحمل کنم.

"کی گفته عقیده آدما محترمه؟ نه خودش محترمه و نه عقیدش... رسما در زمره موجودات ذی شعور نیست!"

این روزها این حس زیاد برام تکرار میشه... خیلی جلو خودم رو میگیرم که چیزی نمی گم... خدا زودتر همشون رو به درک واصل کنه... به حق این شب های عزیز :)

کاش حرمت این ماه رو نگه می داشتن.. کاش...


من، گالیلئو گالیلئی، فرزند مرحوم وینچنزو گالیلئی اهل فلورانس، در سن هفتاد سالگی، شخصاً به دادگاه آورده شده‌ام و در برابر شما عالیجنابان محترم، اسقفها و بازپرسان کلیسای کاتولیک که در برابر تباهکاری بدعت‌گزاران ایستاده‌اید زانو می‌زنم و به کتاب مقدس که در برابر دیدگان من است و در دستان خود می‌فشارم سوگند یاد می‌کنم که به هر آنچه کلیسای کاتولیک رم معتقد است، درس می‌دهد یا در مواعظ بیان می‌کند، اعتقاد دارم و به لطف خدا در آینده خواهم داشت. من به این مکان مقدّس آمده‌ام تا بیزاری بجویم از عقیده‌ی اشتباه سکون و مرکز‌یّت خورشید که با هر توجیهی یک نظریّه‌ی نادرست است و ‌نباید به آن معتقد شد، آن را درس داد یا از آن دفاع کرد. من برآنم تا با صداقت قلبی و ایمانی بی‌تظاهر از اذهان شما عالیجنابان و هر کاتولیک معتقدی این بدگمانی شدید را در باره‌ی خود پاک کنم. من توبه و ابراز تنفّر می‌کنم از لغزشها، بدعت‌ها و کلاً تمام اشتباهاتی که مخالف با آموزه‌های کلیسا باشد و آن را لعن می‌کنم. سوگند می‌خورم که در آینده نه تنها هیچگاه چیزی که بدگمانی مشابهی را پیرامون من برانگیزد، شفاهاً یا کتباً نگویم و اعلام نکنم بلکه از این پس هرگاه به هر بدعت یا آنچه شبهه‌ی بدعت‌گزاری در آن باشد بربخورم، گوینده‌ی آن را به این مرجع مقدس یا به بازپرسانی که در محلّ اقامتم باشند، معرفی کنم. من قسم می‌خورم که تمام سختیهایی را که برای پاک شدن من لازم است و از طرف کلیسا برای من در نظر گرفته شده یا خواهد شد، تحمّل کنم و اگر- خدای نکرده- از قولها، اظهارات و سوگندهایم تخلّف کردم، خود را تسلیم تمام رنجها و تنبیه‌هایی نمایم که طبق قوانین مقدس از سوی نهادهای ویژه در برابر مقصّران تصویب و اعلام می‌شود. پس به لطف خدا و انجیلی که در دستان خود دارم من- آنچنان که پیشتر معرفی کردم، گالیلئو گالیلئی- از عقاید پیشین خود برمی‌گردم، سوگند یاد می‌کنم، قول می‌دهم و خود را به آنچه بالاتر گفتم مقیّد می‌کنم و شاهد آن توبه‌نامه‌ی من است که به دست خود امضا کرده‌ام و آنچه شفاهاً گفتم، کلمه به کلمه از روی آن خواندم.

پ. ن: متن ایتالیایی و ترجمه‌ی انگلیسی آن.

منبع : http://imayan. blogsky.com

 

اوهوی

خیلی وقتا سحر آدم احساس می کنه سیر شده...

اشتباه شد بذار ضمیرش رو درست کنم

تا یادمه سحرها همیشه این دغدغه رو داشتم که توی طول روز گشنه و تشنه نشم! مثلا سیر شدم ولی یه دو سه قاشق دیگه برنج میکشم و می خورم! (بماند اون روزایی که کلا سیرم ولی به عنوان یک وظیفه، فریضه سحری خوردن رو بجا میارم) یا مثلا اون دم اذان باید یه دور دیگه آب بخورم!

امروز سحری خواب موندیم جمیعا! تا حالا هم کم نشده که بی سحری روزه بگیریم و آدم میبینه بعدش هم آسمون به زمین نرسید! ولی اینبار گفتم بنویسم که یادم نره:

اوهویییی خودتو خفه نکن سحرا!!!

ولی فکر کنم تا حالا سابقه نداشته این اوایل و به این زودی سحر خواب بمونیم! خدا بقیش رو بخیر کنه...