خداحافظ ای... "تو"

خب من فردا عازم (دو!) سفرم با اجازتون. آخرین سفرهای قبل از اعزامم. ان شاء الله سه شنبه هم دوباره میام تهران تا ۴ شنبه صبح علی الطلوع برم میدون سپاه!

بنابر روحیاتتون جای خودتون یا دشمناتون خالیه...

دیگه اینکه تو اگه اینجا رو می خونی بشین سر درس و مشقت! دارم بجا کتاب رمان و روانشناسی و اینا کتاب اقتصاد کلان با خودم می برم که شاید شاید.... در هر صورت این هفته سعی کن پروندش رو ببندی. برای خودتم خوبه. (تو هم نیشت رو ببند بشین سر امتحانات! از شیرینی هم خبری نیس )

تو اگه برگشتی یا از راه دور اینجا رو میخونی حواست باشه که مسیجم بهت نرسید. ولی خدافظی کردم و حلالیت طلبیدم. از ما در گذر که بخشش از بزرگانه

با شماها که دیگه به تناوب مسیجی و تلفنی و فیس بوکی و کامنتی حرف زدم. دیگه خودتون رو لوس نکنید که چرا برای شماها چیزی ننوشتم! بشین درسات رو بخون و کارات رو بکن شاید سه شنبه جور شد با هم رفتیم بیرون یا سینما (کاملا آزادین که این رو به خودتون بگیرین. ولی با تو بیشتر از همه بودم! فهمیدی خودت نه؟)

باز هم از اینجا بهت تبریک میگم که بازم به هم رسیدین. خوبه آدم گاهی نتیجه دعاهاش رو ببینه. و بهتر از اون اینه که یادش نره که نتیجه دعاهاش رو دیده!!! (اکثرا یادمون میره داشته های امروزمون آرزوهای دیروزمون بودن)

راستی با تو هم راه تماسی غیر اینترنتی نداشتم. انشا الله که کارای دانشگاهت درست بشه و به آسونی ختم به خیر.

احمد جون تو را هم به خدا میسپارم. چون تنها کسی هستی که میدونی و باور داری که من دارم میرم شهید بشم. از زیر تانک برات نامه می نویسم.

هاااااااااااااااااننننننننننننننننننننننننننننن

ای دو دوست مهربان. وبلاگ قرآنی رو از همین هفته دست شما میسپارم. یادتون نره هااااا....


اومدم بگم همتون خبردار وایسین تا من برم خدمت و بیام. به ذهنم رسید بدترین قسمتش برای من شاید اونجایی باشه که باید چیزی رو فریاد بزنم که بهش اعتقادی ندارم! نمی دونم شایدم نزدم!!!


بعد از سفر نوشت:

یکی از مزایای موبایل: توی حرم کانتکت لیستت رو مرور کنی و برای همشون دعا کنی!!! (البته این مال روز آخر بود قبلش یه لیست کاغذی داشتم :دی)


خبر دقیقه نودی:

خوب همگی "تو" های عزیز:

من با یکی از "تو" های اصلی دارم ساعت 5 میرم سینما پردیس ملت. خواستین بیاین. بلیط سینما مجانیه :چشمک

دروغ سربازی

از آدمای دروغگو بدم میاد. البته نه اون دسته که موقع دروغ گفتن یه خنده ای گوشه لبشونه و تابلو میشن! می دونی که طرف داره دروغ میگه و اونم میدونه که میدونی! فقط برای توجیه اشتباهش و بدست آوردن دل تو داره دروغ میگه! اونم به نحو تابلو و بامزه ای!!!

ولی از اون دسته که توی مسائل جدی دروغ میگن بدم میاد. خصوصا وقتی ازشون خواهش می کنی و میگی که این مطلب برام مهمه در موردش دروغ نگو. وقتی خودت احتمال می دی که داره دروغ میگه ولی طرف بهت اطمینان میده که داره راستش رو میگه و تو داری اشتباه می کنی...


برگه سفید سربازیم هم اومد! فقط من نمی دونم چرا این مدلیه؟!

من همیشه شنیده بودم که توی این برگه محل آموزش رو دقیق نمیگن و فقط یه کد براش می نویسن (که البته این کد ها لو رفته و توی اینترنت موجوده! )

ولی توی برگه من خیلی صاف و صادق اومده گفته مرکز آموزش ۰۱!!!

اگه درست باشه معنیش اینه که آموزشیم رو تهران هستم خدا رو شکر!

ولی من بهش مشکوکم! کلا توی این مدت به این نتیجه رسیدم کار اینا حساب کتاب نداره!


تصحیح می کنم: کار دنیا حساب و کتاب نداره. دقیقا اون موقع که خیلی به خودت و نتیجه مطلوبت مطمئنی همه چیز عوض میشه... و یکی در گوشت میخونه که: همه چیز دست منه. از من غافل نشو و به خودت مغرور نباش.

کمتر از ۲ هفته مونده به اعزامم. از همینجا از همتون حلالیت می طلبم.


میگم اگه این ۰۱ کد باشه چی؟  اونوقت افتادم تبریز که!!!

آقای همکار

یه آقایی هست توی اون اتاقی که کار می کنم، رشته ش مترجمیه... از اون آدمای خاصه! که با خودشون گاهی بلند بلند حرف میزنن و اینا... مثلا پشت کامپیوترش نشسته یه دفعه یه عبارت انگلیسی رو بلند میگه...

کلا آدم با مزه ایه... اولین بار توجهم وقتی جلب شد که داشت با خانمش پشت تلفن حرف میزد... خیلی به نظرم کارش درست بود! فکر کنم تازه بچه دار شده باشن و خانومه داشت غر میزد که خسته شده و از این حرفا... و مرده از راه دور هی آخی آخی می کرد و نازش رو میکشید تا یه جوری خستگیش رو در کنه!

بعدنا کلا مدل حرف زدن و قربون صدقه رفتناش برام با مزه شد! مثلا با یه طرز بامزه ای به خانومش می خنده و میگه ایول خیلی باحالی (یه کم با لحن اینا که سعی می کنن به زبون لاتی و بازاری حرف بزنن ولی اون مدلی نیستن بخونین! اونا که هی میگن چاکریم مخلصیم و...) ...

یا مثلا میگه دمت گرم! ای جوون! قربونت برم! ....

و بعضی وقتا هم یواشکی صداش رو آروم می کنه و یه چیزی میگه و بعد ریز ریز میخنده! (دیگه ما مجردا به اینجاهاش دقت نمی کنیم :دی)

 

خلاصه فکر کنم نمونه اون مرداس که خانومش حال میکنه باهاش... از اونها که دونسته یا ندونسته یه سری فاکتورهای روانشناسی و رفتارهای زناشویی رو رعایت می کنن... از اونا که احتمالا بلده رفتار با خانوما و آقایون متفاوته و... ونوس و مریخ و از این حرفا

سفر اصفهان

این پست الان سوغاتیه اصفهان، عیدی عید قربان و عید غدیر و سایر مناسبتهای شیرینی زا می باشد

۲ هفته پیش رفته بودم با مامانم اصفهان عیادت مادر بزرگم که حالشون چندان مساعد نیست. البته در واقع مامانم برای پرستاری و من برای عیادت و شاید یه کمی هم کمک...

همینجا ازتون می خوام برای همه مریض ها از جمله مادر بزرگ من دعا کنید.

روز آخر که حالشون بهتر بود، مامانم اصرار کرد که پدر بزرگم با مادر بزرگم مشاعره کنن! پدربزرگ ماشالا خیلی حافظشون خوبه (البته قبلا بهترم بود) و خیلی شعر حفظن... از مشاعرشون فیلم گرفته بودم (البته مشاعره که نشد در واقع بیشتر پدر بزرگم شعر خوندن با ته مایه ی عاشقانه).

می خواستم یه بخشیش رو اینجا بذارم ولی جت آدیو فعلا خل شده و تکه تکه نمی کنه... حالا شاید بعدا گذاشتم.

چند بیت میذارم که دست خالی هم نبوده باشیم:

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو بستم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

گفته بودم که بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چوت تو بیایی

*************************

شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه نداند که تو در خانه ی مایی

کشتن شمع چه حاجت بُوَد از بیم رقیبان
پرتوی روی تو گوید که تو در خانه ی مایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

*************************

یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غم دیده ی ما شاد نکرد

یاد باد آنکه چو چشمت به عتابم می کشت
معجز عیسویت در لب شکرخا بود


توضیح: من این شعرها رو به همون ترتیبی که خوندن و بصورت نقل قول نوشتم. بعضی هاشون ایراد داره. بعضی هاشون ترتیبش درست نیست و یه سری هم مال غزل های مختلفن. اینم لینک شعرها:

http://manoi.persianblog.ir/post/6/
http://hafez.mastaneh.ir/ghazal/ghazal-207/
http://fa.wikisource.org/wiki/%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8_(%D8%BA%D8%B2%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA)/%DB%8C%D8%A7%D8%AF_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%A2%D9%86_%DA%A9%D9%87_%D8%B2_%D9%85%D8%A7_%D9%88%D9%82%D8%AA_%D8%B3%D9%81%D8%B1_%DB%8C%D8%A7%D8%AF_%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF
http://fa.wikisource.org/wiki/%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8_(%D8%BA%D8%B2%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA)/%DB%8C%D8%A7%D8%AF_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%A2%D9%86_%DA%A9%D9%87_%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%AA_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%D8%A7_%D9%85%D8%A7_%D8%A8%D9%88%D8%AF


نکته آخر اینکه همونجور که می دونین من بزودی سرباز خواهم شد. ممکنه برای بروز رسانی سایت قرآنی توی اون دو ماه به کمک یکیتون نیاز داشته باشم. کار خاصی نداره. اگه کسی مایل بود لطفا بگه که بهش توضیحات بیشتر رو بدم. (به علت اینکه معلومه همتون مشتاقین اولویت با نفرات اوله!!!)