برای پدر بزرگم گفتم که دفاع دوستم بوده که اسمش "علاقه بند" ه. گفتن شعر علاقه بند رو شنیدی؟ گفتم نه...

این شد که یه سری از اشعار این مدلی رو یادآوری کردند و منم نوشتم:

 

عناب لبی که مثل قند است
عناب لب "علاقه بند" است

گویند که بُگسل این علاقه
یاران چه کنم علاقه  بند است


رفتم بَر ِ آن نگار سیمین غبغب
گفتم به سفر می روم ای مه امشب

رخ چون قمر و زلف چو عقرب بگشود
یعنی که مرو هست قمر در عقرب


مرجان لب لعل تو  مر  جان مرا قوت
یاقوت نهم نام لب لعل تو یا  قوت

قربان وفا تم به وفاتم گذری کن
تا بوت مگر بشنوم از رخنه تابوت


آن زلف شكسته را ز رخ يك سو زن
برهر دو طرف مزن تو بريك سو زن

گر آتش عشق تو فتد يك سوزن
يك سو همه مرد سوزد و يك سوزن


اینا رو هم در هنگام نوشتن این اشعار پیدا کردم:

اي بت ، به سر مسيح اگر ترسايي
خواهم كه به نزد من تو بي ترس آيي

يا چشم ترم به آستين خشك كني
يا بر لب خشك من لب تر سايي


دلدار به من گفت چرا غمگینی؟
در بند کدام دلبر شیرینی؟

برجستم و آئینه به دستش دادم
گفتم که نگاه کن که را می بینی