مه دی نشان نمی داد؛
رخساره اش دوباره

آسمان باز بارید؛
از ابرها، بهاره

گهواره ای ز اشک است؛
دیریست چشم یاران

مهدی بُوَد پر از آب؛
هر فصل جز بهاران

باری خزان دل ها؛
سرسبز شد ز گلها

یک گل بهار بنمود؛
طی شد بساط سرما

رویید غنچه ای ناز؛
با سعی و کوشش و جهد

گویی خدا نشاندش
زوری میانه ی مهد :دی

جـِـر خورد شعر و شاعر؛
نصف ساعت و اندی

تا پیش هم نشانَد
زوج بهار و مهدی

 ۲۱ دی ماه سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت