این روزها به جای درس خواندن، یا مشغول خواندن خبرهای سیاسی می شوم و یا فیلم می بینم. البته که هر دو را با اکراه و احساس گناه انجام می دهم. طوری که اگر از اول به جای وقت تلف کردن و کلنجار رفتن با خودم مثل آدم به این دو کار بپردازم خیلی سریعتر لااقل این کارها را انجام می دهم!

بعد از دو سه ماه (به نظرم همین حدود است!) دوباره به سریال لاست بازگشتم. سیزن ۴ را در این هفته تموم کردم. فکر می کنم دیشب یا پریشب بود به آنجا رسید که دزموند بعد از ۸ سال به پینالوپی زنگ زد و او منتظرش بود. گریه ام گرفت (جدی نگیرید کلا من زود گریه ام میگیره)

امروز دزموند و پینالوپی به هم رسیدند. داشتم فکر می کردم از میان زوج های موجود در لاست عشق این دو را بیشتر می پسندم. یک احساس آرامش و اطمینان و حقیقی بودن در آنها می بینم. چیزی که در میان سایر زوج های این سریال با وجود جذابیت های ظاهری و شخصیتی آنها ندیدم. اینکه دو نفر از عشق خود مطمئن باشند و مدام در حال تعویض آن نباشند! زیبایی بسیاری برایم دارد ولی با مشاهده عشق های امروزی شاید یک آرزوی دست نیافتنی می نماید!

کلا سریال معرکه ایست. از جذابیت های تصویری و داستانی و معماگونه و هیجانی و رمانتیک و... آن که بگذریم، این سیر تکامل شناخت شخصیت های داستان که تو را از نفرت تمام نسبت به یک فرد به دوست داشتن او می رساند، فوق العاده جالب است...

سیزن ۵ رو فعلا شروع نمی کنم! ببینم تا کی می تونم دووم بیارم :)