با اینکه اون پست موقته رو می خواستم بذارم ولی گفتم تا تنور داغه این شعرایی که توی این دو روزه گفتم رو جمع و جور کنم یه جا برا خودم بنویسم!

با تشکر ویژه از چاقو که دوباره حس شعر گفتنم رو قلقلک داد:

یادم آمد آن اول بار را
شعر بنوشته بر طومار را
جمله آن طومار را چون می نوشت
بر درون جلد پاکان می نهشت
نیم چشمی به سمت تخته بود
چشم دیگر یار را خود دیده بود
چون که استاد بود بر حذر
تیز انداخت پاکان چون فنر
تا که طومار را آن یار دید
بر لبش لبخند آمد پدید

گر تو را ذوقیست اندر دل هنوز
پس تن و جان مرا با آن بسوز
دیر وقتیست که دل بگرفته است
از درونش سوز و آهی حاصل است
گر تو را باشد توافق در مراد
بار دیگر باز گردیم بامداد

تفسیر این شعر و شعر بعدی طولانیه! ولی تو کامنتای  این پست چاقو در موردش توضیح دادم!


مرا امشب شور و شوقی دگر
نمودی به جان و بتن از هنر

مرا یاد آمد ز روز ابان
سخندان نمود نام پویان

به یادم نیامد به عهد شباب
تو را می نمودند با چی خطاب

شنیدم که گویند علم و صغر
بمانند همچو نقش  و حجر

چنین باشد ار رسم در روزگار
بباید که نامت شود ماندگار

تو را هست یادی ز راس الکچل
که بودیم  جمله از آن خجل

به احمد و آلش درودی نهفت
بر آن دست بنهاد و با خنده گفت

خدایا محمد و آلش را تو صل
به سر مو نمانده، امیدی به دلنیشخند

تفسیر: گفتم که به همون پست چاقو مراجعه کن! رو اعصابیا! آی کیوت چنده!؟ تست آی کیو ندادی تا حالا؟ خوب توصیه می کنم برای اینکه دچار دپ نشی اصلا اینکار رو نکنی!


ندانم چه آمد به دنیا پدید
که" آرام" جانم شده نا"پدید"
نه از او نشانی، نه از تو همی
نباشد برای دلم مرهمی
گر از حال ما خواستی اثر
نباشد بجز دوریت هچ خبر

تفسیر: یه مدت بود که از "پدیده" و به خصوص "آرام" خبری نبود! گفتیم یه احوال پرسی ای کرده باشیم! مصرع آخر "هچ" همون ترکیه "هیچ" می باشد!


به وقت عروسی نمودی کمند
همه زلف زیبای سیاه و بلند
به هر تار گیسو نمودی شکار
به قلب جوانان نمانده قرار
فزونی نموده چنان خواستگار
که فرصت نمانده درین روزگار
به هر جا روان شد به یک "نیشخند"
ز بهر"نظر" کرده تنها بسند
ز احوال و حالش همه بی خبر
نماندست هیچ از آفتابش اثر
بدو گوی اینک تو باد صبا
تو را نیست با دوستداران وفا؟

تفسیر: بعله! این خانوم خانوما جزو لیست مفقودالاثرای عروسی داداششون هستن! بطوری که بعد از شب عروسی دیگر کسی ایشان رو رویت نکرده! تنها ردی که از خودشان برجا گذاشته بودند دو نظر برای دو وبلاگ مختلف بود که در هر دو تنها یک "نیشخند" (از اینا: ) تحویل داده بودن! ظاهرا دارن به ریش همه می خندن


شما را چه گویم درین روزگار
توانم نمایم بهین اختیار؟

چو جانانید و جان هم همی
توانی ز جان، دل نمایی غمی؟

خزان جهانم (را) تو باشی بهار
امیرم تو باشی، تو ای تکسوار

گر از تو مرا بود آرام و قرار
بباید که چاقو به قلبم نثار

گر از یاد تو ذهن شد تخلیه
همان به که نامم نهی مهدیه

چو آید ز تقدیر، هجرت پدید
همان به ز دنیا شوم ناپدید

شنیدم که از عشق زهرا، علی
تمام وجودش شده منجلی

به مردی احمد، به عدل علی
به پاکی مریم، به حق ولی

یگانه خدا باشد این را گواه
نرنجم ز کردار تو هیچگاه

تفسیر: بعد چرت و پرتای پست قبلی بعضی از دوستان اونا رو به خودشون گرفته بودن! حقیر (چاقو به این میگن دزدی ادبی در روز روشن!) گفته که آخه بهتر از شما کی رو توی این روزگار پیدا کنم! بعدم سعی کرده اسم همه دوستان رو بیاره! اگه میبینی یه کلمه شبیه اسم یا لقبته شک نکن که خودتی! خلاصه که خیلی دوستون دارم


و اما اندر مذمت آفتابه و مدح شیلنگ:

بسی آفتابه دیدیدم همی
درونش سوسکان منجلی

چو پرسیدم از آن پیر خرفت
چه شد آن دمی که زبانت گرفت

بگفت آمده تا به حلقوم بر
به آفتابه کردم تمامی بدر!

چو پرسیدم از او مگر چاه نی
بگفتا چرا! سو به دیده نبی

به دنبال گردی بُدم هر طرف
بدیدم که هر دو عمیقند و ژرف

به ناچار کردم یکی را گزین
به خارج فشاندم دلی پر ز کین

چو چشمم ز بعدش همی باز گشت
به غایت بدانستم آنچه گذشت!

تفسیر: جریان اینه که یه بحثی بوده که از شیلنگ توالت توان آب خوردن یا آفتابه را شاید!  احقر (چاقو جان ما کوچیکترتیم!) گفته که آفتابه معلوم نیس توش چی باشه... برای اطلاعات بیشتر به کامنت های این پست یگانه رجوع کنید.


فکر نکنم این چرندیات زیاد ادامه پیدا کنه ولی بازم از چاقو ممنون! می دونی که من قلقلکیم

هان یه مطلب (قابل توجه تنها شاعر همیشه شاعر این جمع) یادم رفت! پیرامون شعر نو! جالبه که برای من گفتن شعر نو سخت تر از ایناس (چیه فکر کردی به اینا میگم شعر؟!) فکر کنم بنکل ۲ ۳ بار شعر نو گفته باشم! اونم به قول اون خودش قالبش رو انتخاب کرده بود یعنی کاملا قلبی و اینا! خواستم اون رو هم بیارم اینجا ولی به سبب عشقولانه بودن بیش از حد از آوردن اون معذوریم (شما به خودت نگا نکن! اینجا خانواده نشسته! بچه صغیر دارن منحرف میشه!)


به شعری که همینک به دستم رسید توجه فرمایید: (قول میدم آگه آخریش نباشه یکی مونده به آخری باشه! دیگه فوقش ۱۰ تا مونده به آخر...)

تو را حس نباشد درون دلت؟!
پر خالی است خاطر خوشگلت؟

نه شادی نه غم، نه سوزی نه آه
به دامان ایزد بری تو پناه؟

نگاهی به ساعت به دل این سوال
خدایا مرا کی رسد این وصال؟

به گیتار و قلبی نوشته پیام
به اختر ازم خواسته که بیام!

به هر سو براندم سمند خیال
مرا دلپذیر است بسی این وصال

از آنجا که باشد حسین و امیر
بگردد وصال دو تن دستگیر!

چو کسلان پدید آیدم از امیر
حسین را نشانم به دل ناگزیر

به وقت کسالت ز دست حسین
چه حسرت، گزینم امیر را again

خدیا مرا شور و شوقی جدید
بیاوردی در قلب و در جان پدید

همینک درونم پر است از "امید"
مرا زندگانی تو دادی "نوید"

تفسیر: باید پست و کامنتای این پست از وبلاگ جوجه اردک رو بخونین